مرد ايل را «مثانه پر از سنگی» که به تيغ جراحان سپرده بود از پای در نياورد.
«تنگی نفس» هم يارای او نبود؛هرگز...«بهمن»؛سرايشگر عشق بود نه اسير آن.
« مردِ»ما را غُربت کُشت و تو چه می دانی که اين«درد»چيست؟
مردی بازنايافتنی؛شناسنامه تاريخی يک ايلِ سرفراز؛نوايی جاودانه که آميزه ای از لطافت و حماسه بود:«بهمن»يعنی زندگی٬عشق٬جنگ و حماسه؛غريبانه ناگاه از فراز زردکوه فروآمد تا«سلطانِ سلاطينِ تَغَنی»که از عمق عطش با «مهر» شکوفا شد و«اسطورۀ قوم سرگردانِ»ما لقب گرفت؛با «آبان» در آن جمعه بارانی رفته باشد.
تا حنجره سُرخ ايل؛آرزوهای دور و دراز موسيقيايیِ يک تمدن خاطره را در خاک غُربت فرو بَرَد.يا شايد اما مرگِ جسمانیِ چون اويی تعبير اين زمزمه هميشگی اش باشد که؛«ای خدا بال بُم بِده،دو بال اِسبيد،ِرِوُم بال اَوشِنون ،جايی که غَم نيد.»
ترنم زلال جويباران کوچ رو؛خود اما نمونه ای کامل از بلوغ مخملين آواز فاخر در فرهنگ غنی ايرانی بود.راستی که؛«آستارۀ صبح اينک طلوع جاودانه یافته»و آه که او خود زيباتر خوانده بود اين تمنایِ ناگزيرِ بشر را که:«تيه به رَه مَندن،سخته جوون كَندِن».
...و چه می دانست«دا»؛بانو حاجيه«ليمو علاءالدين»که طفل آرزوهايش تنها صدای غرورآميز ايل خواهد شد در کالبد تاريخ ايران زمين...
لطفا ادامه مطلب را مطالعه نمایید
ادامه مطلب