از نيشابور آمده و به نيشابور بازگشت. اين خاك خيامي چه دارد كه ساز به دست آن كودك باهوش داد تا بهشتي ترين قطعه از تاريخ اقليم موسيقي ايران زمين را به نام خود ممهور كند. فرشته وشي كه هميشه در برابر ناملايمات روزگار مي گفت: «ببخش و حتماً فراموش كن، زيرا تا فراموش نكني نمي تواني ببخشايي.» در اين ميان بسياري از استعدادهاي جهان موسيقي ما را تنها گذاشتند، اما از آن ميان داغ مشكاتيان به دل فرصت طاقت نمي دهد. بالابلند آرام خوي خيامي، در كارهنر، پنجاه و چهار سالگي سرآغاز همت و آفرينش است، زود بود، خيلي زود بود كه ما را در زيان عظيم فقدان خود بي شريك بگذاري. برادرم پرويز، در غياب تو از آسمان نت هايي براي سنتور مي بارد، جز تو آيا جانشيني هست تا اين نعمت رهايي را به كف آورد و اميد و شادي را ميان مردم منتشر كند. توان شنيدن صداي سنتور تو را در غياب تو ندارم. ضبط ماشين را يكي دوبار روشن مي كنم، راديو، صداي جواني با اندوه از تو ياد مي كند. مي ترسم باورم شود كه تو مرده يي، كه تو نيستي، من از اين شعارهاي ارزان بي دليل بيزارم كه بگويم نه، پرويز نمرده است، جاودانه است. بله جاودانگي سرنوشت تو بود از نخست، اما واقعيت اين است كه اگر به خانه ات زنگ بزنم، ديگر صداي تو نيست كه بپرسي: «كجايي؟ سواره يي يا پياده، بيا...»

بقیه در ادامه مطلب...
ادامه مطلب














